کو کجاست؟
آن تهی گاه زمین آغوش تو
هر دو چشم مست و شورانگیز تو
آن دو دستی کز نوازش های او
آسمانی گشتم و رسوای او
کو کجاست ؟
آن نگاهی کز نگاهم می ربود
صبر و آرام و قرارم هرچه بود
آخر این دردی که در دل خفته است
بی گمان محتاج عشقی کهنه است
تا برون یازد غم دل را زدل
تا نهان سازد غم دیرینه را
کز نبودش ریشه تا پایم کشید
کو کجاست ؟
بلبل آوازه خوان باغ من
کز نبودش رنگ بی برگی گرفته باغ من
آن دلیل بودن پروانه ها
آن سبب ساز همه افسانه ها
کو کجاست ؟
آن ترنم
آن صداقت
آن صدا
آه
کس خبر دارد کجاست؟

ولی ای ماه قشنگ!
آن چه در ما جاری است ؛ این همه فاصله نیست !
چشمه ی گرم وصال است و عبور...
زندگی ... می گذرد ؛ تند و آسان و سبک ...!
عاشق هم باشیم ، عاشق بودن هم ،
عاشق ماندن هم ، عاشق شادی و هر غصه ی هم ...
روز نو ، هر زوز است ؛
فکر را ، نو بکنیم ....!
... عشق را ، سر بکشیم ...!
زندگی می گذرد... ! تند ، آسان و سبک !!!

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دل های مسافر هر شب
روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض میداد به ما هر چه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه ی دخترکان این جا
نام گل های پر از شبنم ایرانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شب ها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود
( مریم حیدر زاده )
برادر :
تامی کوچولو به تازگی صاحب برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند.
پدر و مادر می ترسیدند،تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار،پنج ساله به برادرش حسودی کند وبه او آسیبی برساند؛ برای همین به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند.
اما در رفتارهای تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیش تر می شد.
بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.
تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : « داداش کوچولو ، به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کم کم داره یادم میره
یاد:
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آن ها از سر خشم ، بر چهره ی دیگری سیلی زد.
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید ، روی شن های بیابان نوشت :« امروز بهترین دوست من ، بر چهره ام سیلی زد. »
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آن جا بمانند و کنار برکه ی آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود، لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن که از غرق سدن نجات یافت ، بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد : « امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد. »
دوستش با تعجب از او پرسید : « بعد از آن که من با سیلی تو را آزردم، تو جمله را روی شن ها ی صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی؟ دیگری لبخند زد و گفت : « وقتی کسی ما را آزار می دهد، باید روی شن ها ی صحرا بنویسیم تا باد های بخشش ، آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد. »
مشعل:
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید : « این مشعل و سطل آب را کجا می بری ؟ »
فرشته جواب داد : « می خواهم با این مشعل بهشتن را آتش بزنم و با این سطل آب ، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد؟ »
محاکمه عشق :

جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود، عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی کرد. قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند. قلب شروع کرد به طرفداری از عشق، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی؟ ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟ و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفید؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند. تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.
عقل گفت: دیدی ای قلب؟ همه از عشق بیزارند ولی من متحیرم با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی؟
قلب نالید و گفت: من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم، پس من همیشه از عشق حمایت می کنم!![]()
عشق و زمان:

در جزيره اي زيبا تمام حواس، شادي، غم، غرور، عشق و ... زندگي مي کردند. روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. وقتي جزيره به زير آب رفت، عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت:آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک قایقی زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده که با تو بيايم غم با صداي حزن آلود گفت: آه من خيلي ناراحتم، و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد، اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر مي آمد وعشق ديگر نااميد شد، که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت آن پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد: زمان. عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن
وقتی خدا مادر را آفرید




